یک صبحِ رو به ظهرِ گرم تابستونی، تصمیم گرفتیم که کتاب ها رو ببریم گردش.
رفتیم پارک برای تولید محتوا و عکاسی برای معرفی. در همین حین، کتابها روی تاب نشستن و تاب خوردن و حتی سوار الاکلنگ شدن و حتیتر از سرسره سر خوردن پایین.
بعد از کلی بازی و تفریح با کتاب ها و البته فیلمبرداری ( برای ولاگی که هیچوقت وقت نشد ادیتش بزنیم و پستش کنیم) توجهمون جلب شد به حاجآقاهای مهربون که رو لبهی جدول پارک نشستن و با هم صحبت میکنن. رفتیم پیششون و ازشون خواستیم در تولید محتوای ما شرکت کنن! اولش میخواستن فرار کنن ولی بعدش گفتن باشه:)

